تبليغاتX
روزی، روزگاری داشتیم


روزی، روزگاری داشتیم

سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا كجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبك دارم پرواز می كنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نكن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می كنی؟
اول اینكه برام گریه نكنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه كار می كنم ؟
پس برو جای كتابهام
اون كتاب قرمزه ...

كه اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می كنم ......گریه نكنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح كه بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نكن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
اول اینكه
این طرز فكرت كه می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای كه سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای كه پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
كه بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می كنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فكر می كنی ناراحت نمی شدم؟
فكر می كنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فكر می كنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی كنه؟
مامان
فكر می كنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 20/000/000/000 میلیارد بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی........هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب كرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
خواهش دومم كه می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه كه بگم به بابا مدارا كن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز كنه
مامان جون عزیزم
نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....

قربون او اشكهات برم گریه نكنی....
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه كنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........
بخدا قسم من تا جایی كه تونستم سعی كردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب......
تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم

فقط گریه نكنی...



نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 7:58 PM توسط ساغی| |

سلام!!

بچه ها دوس داشتم این پستم متفاوت باشه، یه جمله ی ناقص پائین نوشتم که شما باید تکمیلش کنین، طرف مقابلتون هرکسی که دوست دارین میتونه باشه!!!

جمله ای که شما باید ادامشو به مخاطبتون بگید این هستش:


"من اگه جای تو بودم..."





نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 10:26 PM توسط ساغی| |

 چند بار آن خودنويس نو و زيبا را توي كيفش ديدم. ولي او فكر مي كرد كه من نديدم و از من پنهانش كرد. تا اين كه وسوسه شدم خودنويس را از توي كيفش بردارم.
    بالاخره زنگ تفريح اين كار را كردم. زنگ بعد وقتي كه اضطراب و نگراني اش را موقع گشتن كيفش ديدم در دلم به زرنگي خودم خنديدم. هرچه بيشتر مي گشت كمتر به نتيجه مي رسيد. تا اين كه خودش به سمت من آمد وگفت:«مرا ببخش من آدم بي عرضه اي هستم براي تولدت يك خودنويس زيبا خريده بودم ولي مثل اين كه گمش كردم!»


"نویسنده: فرشته ابراهيمی"



نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 2:3 AM توسط ساغی| |

This is a poem Written by a cancerous teenager
اين شـعـر توسـط يک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است.
SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever watched kids
آيا تا به حال به کودکان نگريسته ايد?
On a merry-go-round
در حاليکه به بازي “چرخ چرخ” مشغولند؟
Or listened to the rain
و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد،
Slapping on the ground
آن زمان که قطراتش به زمين برخورد مي کند؟
Ever followed a butterfly’s erratic flight
تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان که نامنظم و بي هدف به چپ و راست پرواز مي کند؟
Or gazed at the sun into the fading night
يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان که در مغرب فرو مي رود؟
You better slow down
کمي آرام تر حرکت کنيد
Don’t dance so fast
اينقدر تند و سريع نرقصيد
Time is short
زمان کوتاه است
The music won’t last
موسيقي بزودي پايان خواهد يافت
Do you run through each day on the fly
آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟
When you ask how are you
آنگاه که از کسي مي پرسيد حالت چطور است،
Do you hear the reply
آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟
When the day is done
هنگامي که روز به پايان مي رسد
Do you lie in your bed
آيا در رختخواب خود دراز مي کشيد
With the next hundred chores
و اجازه مي دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره
Running through your head
در کله شما رژه روند؟
You’d better slow down
سرعت خود را کم کنيد. کم تر شتاب کنيد..
Don’t dance so fast
اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد
Time is short
زمان کوتاه است
The music won’t last
موسيقي ديري نخواهد پائيد
Ever told your child
آيا تا بحال به کودک خود گفته ايد،
We’ll do it tomorrow
“فردا اين کار را خواهيم کرد”
And in your haste
و آنچنان شتابان بوده ايد
Not see his sorrow
که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟
Ever lost touch
تا بحال آيا بدون تاثري
Let a good friendship die
اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد،
Because you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟
Or call and say ‘Hi’
آيا هرگز به کسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد: دوست من، سلام؟
You’d better slow down
حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد.
Don’t dance so fast
اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد.
Time is short
زمان کوتاه است.
The music won’t last
.موسيقي ديري نخواهد پاييد.
When you run so fast to get somewhere
آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد،
You miss half the fun of getting there
نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيد.
When you worry and hurry through your day
آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد،
It is like an unopened gift
گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.
Thrown away Life is not a race
زندگي که يک مسابقه دو نيست!
Do take it slower
کمي آرام گيريد
Hear the music
به موسيقي گوش بسپاريد،
Before the song is over
پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 5:6 PM توسط ساغی| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 11:13 PM توسط ساغی| |

۱

پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.

از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.

مرد چند سکه به او داد.  لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.

پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.

و رفت.

چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست.

مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.

زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.

مرد نفس راحتی کشید.

 

 

۲

 

خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.

مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.

مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.

زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.

زن آه کشید.

مرد سرک کشید:چیزی شده؟

زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.

 

 

۳

می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.

زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.

راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.

زن ،نیش خند زد.

مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.

و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.

مگه نه؟

منظورت چيه؟!

منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...

زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد

 و به او داد:کافیه؟

پشت بوم نشست.

رو به مرد کرد که  پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!

مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و

مشغول  رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...

 

 

 

۴

 

خواهش مي كنم واسه يه بارم كه شده تو چشمام نگاه كن،بي انصاف.

مرد، سر پايين انداخته بود.

زن، بغضش تركيد:شد ۷ سال.

مرد بغض فرو داد:تقصير خودته.

فقط يه لحظه نگاه كن.

اون بار ام همه چيز تو يه لحظه اتفاق افتاد.

ولي اين دفعه فرق مي كنه.

خوب تو يه لحظه قراره چي رو ببينم؟

تو نگاه كن.

نه فايده نداره.

خواهش مي كنم.

باشه، ولي فقط يه لحظه.

زن،ايستاد.خودش را مرتب كرد.

مرد سر بالا آورد:تو؟!

زن،اشك از گوشه ي چشمش جاري شد.سر تكان داد:منو بخشيدي؟

مرد سر پايين انداخت.

زن،دست زير چانه ي او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.ديگه نه.

مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر

زن، سر پایین انداخت.

 

 

۵

 

تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟

مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.

و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.

پشت به صندلي زد و گفت:عشق.

زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.

مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،

چشمك زد...!!





نويسنده:سهيل ميرزايي


نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4:27 PM توسط ساغی| |

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدايا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...


نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 11:52 PM توسط ساغی| |

سلام!!

از این به بعد این وبلاگ راجع به همه چیز هستش جز سیاست!!


نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:9 AM توسط ساغی|

اکنون که دیگر زمانی تا انتخابات نمانده و روز به روز هم تنور انتخابات گرم می شود البته تنور معمولا در کشورهای دیگر گرم می شود در کشور ما یا تخریب می کنند یا وعده سر خرمن می دهند یا علیه هم سخنرانی می کنند. در این شرایط موسوی که از حمایت خاتمی بر خوردار است از شرایط و دست اوردهای دولت نهم به نفع خود استفاده می کند وعده جمع کردن گشتهای ارشاد وعده ای بود که موسوی چند هفته پیش به مردم داد یا کروبی در شرایطی که به دستور رهبر سال اصلاح الگوی مصرف را در پیش داریم خیال ندارد دیگر 50 هزار تومان بدهد و وعده تغییر قانون جنگل (اساسی خودمان) را داده است خوب در این شرایط بعید نیست ابلهی همچون احمدی نژاد که از گذشته ای درخشان بر خوردار است پرداخت 70 هزار تومان پول (20 هزار تومان بیشتر از کروبی) را وعده دهد احمدی نژاد که یکی از شعارهای اقتصادی وی مبارزه با فساد اقتصادی بود ولی اکنون می بینیم نه لیست مفسدان اقتصادی فاش شد نه با فاسد اقتصادی مبارزه شد حتی شاهد بودیم که میلیاردها دلار در دولت جابه جا شده و اب از اب تکان نخورد یا مثلا شعار معروف "یعنی مشکل دولت ما اینه که فلان دختر ما می خواد فلان مانتو رو بپوشه و دولت نمی ذاره یا مدل موی جوانان به دولت چه ربطی داره دولت باید اقتصاد رو سر و سامان بده!" دقت کنید کل جمله را عینا محمود جان گفته بود و البته امروزه می بینید که چقدر هم به اون عمل کردند به زودی هم برنامه های انتخاباتی صدا سیما شروع میشود پس شما کاربران گل و گلاب اگر قصد رای دادن به احمدی نژاد را دارید حتما برنامه های مربوط به شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد (مجموعه وعده های سر خرمن) رو ضبط کنید تا یادگاری برایتان بماند حداقل اگر به انها عمل نشد وعده انها را ارشیو داشته باشید و به قول معروف این رشته سر دراز دارد.

این داستان ادامه دارد ...


كاش انتخابات هر هفته برگزار ميشد ؛ چرا كه زنان و جوانان و كودكان و بازنشستگان و فرهنگيان و تمام اقشار بدبخت جامعه فقط تو همين دوره مورد توجه قرار ميگيرن...

منبع:

http://1dal.mihanblog.com/post/76

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 3:32 AM توسط ساغی| |

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟

 

پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه.

 

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 3:14 PM توسط ساغی| |


Design By : Night Skin